بديع الزمان فروزانفر

56

زندگانى مولانا ( فارسى )

بالشى از خشت خام نبودى » مدت اقامت شمس در قونيه تا وقتىكه مولانا را منقلب ساخت بتحقيق نپيوسته و چگونگى ديدار وى را با مولانا هم باختلاف نوشته‌اند و ما اين روايات را به ترتيب خواهيم نوشت و سپس بذكر عقيدهء قريب بواقع خواهيم پرداخت . روايت افلاكى افلاكى نقل مىكند كه روزى مولانا از مدرسهء پنبه‌فروشان درآمده بر استرى راهوار نشسته بود و طالب علمان و دانشمندان در ركابش حركت مىكردند از ناگاه « 1 » شمس الدين تبريزى بوى بازخورد و از مولانا پرسيد كه بايزيد بزرگتر است يا محمد ؟ مولانا ، گفت اين چه سؤال باشد محمد ختم پيمبرانست وى را با ابو يزيد چه نسبت ، شمس الدين گفت پس چرا محمد مىگويد ما عرفناك حق معرفتك و بايزيد گفت سبحانى ما اعظم شانى . مولانا از هيبت اين سؤال بيفتاد و از هوش برفت ، چون به خود آمد دست مولانا شمس الدين بگرفت و پياده به مدرسهء خود آورد و در حجره درآورد و تا چهل روز به هيچ آفريده راه ندادند . جامى در نفحات الانس نيز همين روايت را نقل كرده با اين تفاوت كه گويد سرّ كلام محمد و بايزيد را كه اولين از سر شرح صدر و استسقاى عظيم و دومين از كمى عطش و تنگى حوصله ناشى شده بود بيان كرد « مولانا شمس الدين نعره بزد و بيفتاد ، مولانا از استر فرود آمد و شاگردان را فرمود تا او را برگرفتند و به مدرسه بردند تا به خود بازآمد سر مبارك او بر زانو نهاده بود بعد از آن دست او را بگرفت و روانه شد و مدت سه ماه در خلوتى ليلا و نهارا بصوم وصال نشستند كه اصلا بيرون نيامدند و كسى را زهره « 2 » نبود كه در خلوت ايشان درآيد .

--> ( 1 ) - ممكن است از اين ابيات مولانا : منم آن ناگهان ترا ديده * گشته سر تا به پا همه ديده جان من همچو مرغ ديوانه * در غمت از گزاف پريده بر چرخ سحرگاه يكى ماه عيان شد * از چرخ فرود آمد و در ما نگران شد چون باز كه بربايد مرغى به گه صيد * بربود مرا آن مه و بر چرخ دوان شد هم استفاده نمود كه ملاقات او با شمس الدين ناگهان واقع گرديده است . ( 2 ) - اين دو بيت از گفتهء مولانا بخاطر مىرسد : برهنه شد ز صد پرده دل و عشق * نشسته دوبه‌دو جانى و جانى ميان هر دو گر جبريل آيد * نباشد ز آتشش يكدم امانى